hoşgeldiniz
hoşgeldiniz
welcome
مهندس نقی لو مقدم شما را گرامی می دارد

بعد از چند سال که هی نوشتم و نوشتم و مجالی برای تمرکز نداشتم تصمیم گرفتم قسمتی از نوشته هایم را در وبلاگم درج کنم.و آنها را تقدم به آنهایی که نبود آنها در اولین روز نبودشان دل انسانهای واقعی را به درد می آورد. تقدم به انسانهای خدایی. تقدیم به مرجع گران مقام آیت الله العظمی خویی و دکتر عباس زریاب که کتابهای فلسفه اش در شکل دادن به افکارم نقش بزرگی ایفا کرده اند تقدیم به دکتر آیت اللهی سخاوتمند که شیوه بخشاگریش در کوچه پس کوچه های دل تمام اهالی خوی و حومه اش چون نقشی ماندگار زنده است و تقدیم به تمام آفتابگردانهای مومن که هر لحظه در ستایش هستند و در نهایت تقدیم به خود آفتاب .....
غروب دامن رنگینش را بر روح سردو پاک برفهای کوهستان
گسترانیده بود و ناقوس باد ، سلطان کوهستان شده بود .
فرمانش دل برفها را به لرزه می آورد و قلب یخها را
می شکافت، فرمان ، فرمان باد بود و قدرت ، قدرت سرما ،
و آن میان نظاره گر بود آفتاب . او که از میراث آفتاب بودنش
فقط رنگ آتش را در غیاب باد عیان می ساخت ، بی افق مثل
باد ، تهی از گرما و توانی ....
و آن میان کدامین قصه تلخ تر از آن را میتوانستی یافت ،
گلوی یخ زده عقابان کوهستان برای شادی کدامین شکار
می توانست سکوت کوهستان را بشکند و کدامین زنبق از
پروانه دلربائی کند و کدامین چشمه ترنم زندگی را زمزمه
می کرد . در مه کوهستان همه محو می شد ند رنگ باخته و
خسته . رخت کندن امید از پاهای خرگوش را باد وحشی
به گوش تمام سگهای گرسنه رسانده بود اما سگان نیز
شور شکار را در خوردن خون یکدیگر از دست داده بودند.
میان کوه و دره گرگی به دنیا آمد نام او را گرگها دیوانه
گذاشتند و برای اثبات گفته خود او را دیوانه کردند .
او مثل همنوعان دریافته بود برای زنده ماندن باید شکار
بکند و نیز مجبور بود برای شکارچی شدن عاشق رنگ و بوی
خون باشد و شیفتیه دریدن و دزدیدن و ...
برای همین بود که با سگی عهد بست ، با باد و سرما توافق کرد
که یاد گیرد زندگی گرگی را ، اما به جای درندگی سگ ، وفاداری
او را تجربه کرد و از با د گذشت و وسیع بودن و دیدن همه را
از بالاو پایین آموخت و چون او میهمان خانه های زیادی شدو
از کوچه های تنگ تا دل دشت را پیمود .....
عاشق سنگهای کوهستان شد اما تا خواست مثل آنها بی تفاوت شدن
را تجربه کند در پای هر کدامشان پناهنده ای دید به نام جوانه
و منجی ای به نام دل سوزان سنگ ، دیوانه بود شکاک نیز گشت
و باز به جای درندگی سخاوت را درک کرد . اما با وفاداری و
گذشت و سخاوت دیو شکم را نمی توانست راضی کند .
ماند بین دو راه سنگ و صخره شدن گرگ و بره شدن ...
و چون جوابی نیافت سوی همنوعانش شتافت اما در کنار
آنها تنها شباهتش را در اسم و شکلشان دید .
بی درنگ قصد جان خویش کرد اما تنها گرگان ترسو راه راحت
را انتخاب می کنند تصمیم به جنگ گرفت و بی درنگ درختچه
هاو برفهای کوهستان را شکافت و بر با لای کوه اندوه رفت و چنین
ناله کرد ....
آخرین شعرم
عشق با ما نم نمک بيگانه شد
شور در راه زمان فرسوده تر
جسم بي تو آلوده و بيمار تر
روح بي تو بي خدا بي راهبر
غرق در کسب ورقهاي پليد
سادگي ها شد دروغها و فريب
تن خطاکار تر از ديروز پست
جسم در زنجير نفس در بند و حبس
گشته دل بي نور تو تاريک و کور
زندگي در گور تن پايان نور
....
آي اي آرام جان تا غنچه بر لب بشکفم
باش تا بودنم با بود تو معنا کنم
ديگر از تکرارها بيزار من
گشته دل عاشق ولي بيمار من
با من از عشق تو گويم چون نکرد
صيد صيادم ولي آزاد من....




