تبليغاتX
معماری Architecture

معماری Architecture

معماری

hoşgeldiniz

 

hoşgeldiniz

welcome

مهندس نقی لو مقدم شما را گرامی می دارد 

 

 

ali



بعد از چند سال که هی نوشتم و نوشتم و مجالی برای تمرکز نداشتم  تصمیم گرفتم قسمتی از نوشته هایم را در وبلاگم درج کنم.و آنها را تقدم به آنهایی که نبود آنها در اولین روز نبودشان دل انسانهای واقعی را به درد می آورد. تقدم به انسانهای خدایی. تقدیم به مرجع گران مقام آیت الله العظمی خویی و دکتر عباس زریاب که کتابهای فلسفه اش در شکل دادن به افکارم نقش بزرگی ایفا کرده اند تقدیم به دکتر  آیت اللهی سخاوتمند که شیوه  بخشاگریش در کوچه پس کوچه های دل تمام اهالی خوی و حومه اش چون نقشی ماندگار زنده است و تقدیم به تمام آفتابگردانهای مومن که هر لحظه در ستایش هستند و در نهایت تقدیم به خود آفتاب  .....






غروب دامن رنگینش را بر روح سردو پاک برفهای کوهستان

 گسترانیده بود و ناقوس باد ، سلطان کوهستان شده بود .

فرمانش دل برفها را به لرزه می آورد و قلب یخها را

 می شکافت، فرمان ، فرمان باد بود و قدرت ، قدرت سرما ،

و آن میان نظاره گر بود آفتاب . او که از میراث آفتاب بودنش

فقط رنگ آتش را در غیاب باد عیان می ساخت ، بی افق مثل

باد ، تهی از گرما و توانی ....

و آن میان کدامین قصه تلخ تر از آن را میتوانستی یافت ،

 گلوی یخ زده عقابان کوهستان برای شادی کدامین شکار

می توانست سکوت کوهستان را بشکند و کدامین زنبق از

پروانه دلربائی کند و کدامین چشمه ترنم زندگی را زمزمه

می کرد . در مه کوهستان همه محو می شد ند رنگ باخته و

خسته . رخت کندن امید از پاهای خرگوش را  باد وحشی

به گوش تمام سگهای گرسنه رسانده بود اما سگان نیز

شور شکار را در خوردن خون یکدیگر از دست داده بودند.

میان کوه و دره گرگی به دنیا آمد نام او را گرگها دیوانه

 گذاشتند و برای اثبات گفته خود او را دیوانه کردند .

او مثل همنوعان دریافته بود برای زنده ماندن باید شکار

بکند و نیز مجبور بود برای شکارچی شدن عاشق رنگ و بوی

خون باشد و شیفتیه دریدن و دزدیدن و ...

برای همین بود که با سگی عهد بست ، با باد و سرما توافق کرد

که یاد گیرد زندگی گرگی را ، اما به جای درندگی سگ ، وفاداری

او را تجربه کرد و از با د گذشت و وسیع بودن و دیدن همه را

 از بالاو پایین آموخت و چون او میهمان خانه های زیادی شدو

از کوچه های تنگ تا دل دشت را پیمود .....

عاشق سنگهای کوهستان شد اما تا خواست مثل آنها بی تفاوت شدن

 را تجربه کند در پای هر کدامشان پناهنده ای دید به نام جوانه

و منجی ای به نام دل سوزان سنگ ، دیوانه بود شکاک نیز گشت

و باز به جای درندگی سخاوت را درک کرد . اما با وفاداری و

گذشت و سخاوت دیو شکم را نمی توانست راضی کند .

ماند بین دو راه سنگ و صخره شدن گرگ و بره شدن ...

و چون جوابی نیافت سوی همنوعانش شتافت اما در کنار

آنها تنها شباهتش را در اسم و شکلشان دید .

بی درنگ قصد جان خویش کرد اما تنها گرگان ترسو راه راحت

را انتخاب می کنند تصمیم به جنگ گرفت و بی درنگ درختچه

هاو برفهای کوهستان را شکافت و بر با لای کوه اندوه رفت و چنین

ناله کرد ....

آخرین شعرم

عشق با ما نم نمک بيگانه شد
شور در راه زمان فرسوده تر
جسم بي تو آلوده و بيمار تر
روح بي تو بي خدا بي راهبر
غرق در کسب ورقهاي پليد

سادگي ها شد دروغها و فريب
تن خطاکار تر از ديروز پست
جسم در زنجير نفس در بند و حبس
گشته دل بي نور تو تاريک و کور
زندگي در گور تن پايان نور
....
آي اي آرام جان تا غنچه بر لب بشکفم
باش تا بودنم با بود تو معنا کنم
ديگر از تکرارها بيزار من
گشته دل عاشق ولي بيمار من
با من از عشق تو گويم چون نکرد
صيد صيادم ولي آزاد من....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 21:42  توسط ali  | 

 

 این روزها دارم روی گیت ورودی منطقه آزاد آراز کار می کنم

araz

 

 خوی حوزه سی khoy religion school

 حوزه علمیه جدیدالتاسیس شهرستان خوی با زیربنای ساخت نزدیک به ۱۳ هزار متر مربع توسط مهندس معمار علی نقی لوطراحی و با راهنماییهای پربار مهندسین رشته های مرتبط منجمله مهندس حاج علی توحید نیا ومهندس مسعود دانش(مهندسین سازه وعمران) و مهندس آرام خضرلو(مهندس معمار) و مهندس قنبرلو(مهندس تاْسیسات و مکانیک) و مهندس چلینگر نوه سی به عنوان ناظر سازه  و با تلاشهای سید معصوم سیدی  و در نهایت با مدیریت نماینده محترم مقام معظم رهبری در خوی 

حاج آقا  ی شکوری در سال ۱۳۸۸ صورت گرفته و تا کنون ۲۲ درصد پیشرفت کاری داشته است.

 علی اکبر صارمی - علی نقی لو

dr sarami  and dear classmate

میدان شهدای مشهد - طراح علی اکبر صارمی

برا دوستانی که دنبال ارسال و ثبت مقالات علمی خود هستد توصیه می کنم به سایتهای زیر مراجعه نمایند

http://ees.elsevier.com/bae/

http://sydney.edu.au/architecture/asr/asr_history.shtml

 https://www.aogea.org/journal

به همه چیز نباید اعتراف کرد . زندگی بازی گم کردن راه صداقته .یا یافتن دنیای خیال در عالم

واقعیت . هر دو بازیند . درد ناشی از باخت بازی یا لذت بردش تمام لحظه های زندگی را پر کرده

 اما هر چه هست زمان و بی قراری اون برا کوچ

و فرارهست. آدمها همه بازیگرند خوب بد صادق بیوفا . آدمها شاید جعبه مداد رنگیند آبی  سرخ  خاکستری . اما باز بازیگرند مثل من . هیچ چیز نمی تونه  اندازه فردا گول زننده باشه و اندازه دیروز سرخورده ا ما زندگی درهر حال برا همه زجر آور ه.  زندگی مست شدن تو لحظه ها نیست زندگی دویدن دنبال زمان هم نیست . البته این نظر من هست    زندگی خود لحظه و خود آنه

کسی دنبال زمان دویدن را خوب میداند و اون یکی برای زمان دویدن را.    تند   کند   ...... همه جاری هستند یکی در جهت و دیگری درعکس  و خیلی ها هم بی جهت دور خودشون چرخ می زنند. زندگی چرخ زدن تو کوچه های نیازه   پرسه زدن کنار قلبهای عاشقه   و کمی عجله در من و ما شدنه

تو باید بدونی و برا دونستن نیاز به زندگی داری  باید تموم من ها رو طی کنی از گذر همه به خونه خودت برسی    راه نزدیکه  اگه صبور باشی   جاده در انتظار توست و  تو منتظر همه .

بزار از کوه دلت برفها آب بشن  بزار قلبت برا خوبیها بزنه   زندگی ارزش زرنگ بودن رو نداره

ساده باش و ستوده   بزار صدای قدمهات نور امید رو تو دلها روشن کنه  آری بیا و خود نور باش  بیا و

آبروی آتش رو بخر   صبور باش ...........

و سلام بر غربت و سلام به جاده و هر آنچه می بینم       .غروب وطن بدرود آرزوها خداحافظ  امیدها  شرمنده   تنهایی سلام     باد  آب و  آتش سلام 

وقتی دلم برای تو تنگ خواهد شد و زمانی برای عمر رفته اشک خواهم ریخت

دلم تنگ و چشمهایم اشکبار است  خبری از تو و زمانی برای دوباره عاشق شدن ئدارم ........

زندگی روی خوشی به من نمی دهد مثل تو     و شعرهایم مرا خفه میکنند    و همه با تو مرا ترک کردنند بی تو بی همه شدم   بیا و ببین حال زارم را   و انتظار دیرنه ام را 

شهرهای بزرگ  قلبهای کوچیک     جادههای عریض  دلهای تنگ      چنارهای صبور  دلهای بی قرار

شلوغی و آشوب شهر  سکوت دلها و آدمها    مترو اتوبرس تاکسی  ارتباط      خودبینی  تنهایی تهران........

برا دوستی که در مورد مخاطب شعر قبلیم سئوال کرده بودند تقدیم می کنم

کلبه ای خواهم ساخت از تمنا و عشق

کلبه ای خواده اهم ساخت از نیاز و خواهش

در   دیوانه دل   جنس رویا و خیال

پنجره   پر از من و آرزوهای محال

کلبه ای خواهم ساخت بی همه    با تو من

 از سکوت شبها  تا شلوغ فردا

من به امید تو     خس ز جان خواهم شست

پاک چون چشمه   جویباری در راه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:29  توسط ali  | 

با سلام

 

 

چند بیت زیر را هم به  ........ تقدیم میکنم

آدمکهای همه اطرافم همه خاموش و همه تاریکند

پشت این پنجره های من شدن

چشم به راه سفر تابوتند

لحظه ای از خود خورشید شبی می سازند

بی ثمر در پی هر نور می تازند

آدمکها همگی می دانند

آدمکها همگی بیمارند.............

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:16  توسط ali  | 

شروع ایده در معماری

 

 

  ابتدا باید از خداوند طاهر سبازگزار باشم که فرستی داد گامی در راه خلوص بردارم و بر محمد فرستاده بر حق او سلام که عشقش در سینه این گمراه طوفان بر پا نمودست و سلام بر خاک و آسمان و هر آنچه میان آن دو توانی دید که هر چه هست از رحمت بی کران اوست.

خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم از دوستان میخواهند روی پروژه پایان نامه خود موضوع شعر و عرفان و استاد سخن مولوی کار کنند شاید این کمترین کاری باشد که در حق آن فرزانه می شد انجام داد . به قول خود آن عارف عشق را مراحلیست بی پایان و کار عزیزانی که این موضوع را نیز انتخاب کردند باید به بی نهایت سیر کند همانجا که شیخ زنجان شهابدین سهروردی راه رسیدن به آن را در پالایش روح و جسم می داند همانجا که می فرماید جسم در تن عارف مثال جامه ای است که هر لحظه می تواند آن را از تن برکند .

 قونیه همان شهری که مولوی از کودکی در آن پرورش یافت . شمس تبریزی که در دو بار عزیمت به کونیه در دل آن عارف طوفانی بر پا ساخت چنان که خود استاد سخن در مورد شمس گفته است

صاحب کشوری بودم زاهد منبری بودم    کرد قضا دل مرا عاشق کف زنان تو..............

 در این جا باید از مهندس نوبری نهایت سپاس را داشته باشم . شاید مانند ایشان کمتر کسی را توان یافت که ذر حیطه مبانی نظری حرفی برای گفتن داشته باشد. هر چند با حقیر در پاره ای از مسایل اتفاق نظر نداشتیم اما من دانسته خود رامدیون ایشان می باشم.

 

من این روزا دارم یک حوزه علمیه طراحی میکنم. و می خوام پروسه طراحی را براتون توضیح بدم در آغاز باید بگم که هیچ طرحی نمیتونه موفق باشه مگه اینگه از نظرات همدیگه استفاده و نکات ضعف پروسه به هم گوش زد بشه لذا از دوستان تقاضا دارم منو در رفع نقایص طرح راهنمایی بفرمایند.

 چه کسی میتونه تصور کنه این قافله کجا میره . سیستم آموزش معماری در کشورمون به درد هیچی نمیخوره . خانم مهندس یک خط راست نمیتونه بکشه . اما بذار برات از زاحا بگه و برای طرحش   زمین و آسمون رو برات میبافه . آیا همین ماها نیستیم که برای همین آب و خاک طرح میدیم اگه کمی از چرندیات عملی بشند آیا وضع شهرها به این حال و روز می افتند. یک پازل از کپی برداری های ناشی . خانم مهندس میخواد بره خارج . دکترا بگیره . از طرفی کار کارفرما و پیمانکارامون هم ستودنیه  حیاط همسایگی که معنی نداره . فضا یک وجبش پوله البته به متراژ نه تامین آسایش ...... تاریخ معماری بعد از اسلام به غلط نام گذاری میشه و بی چاره شیردل قدر عظمت کارهاشو فقط وقتی بار سفرش رو بسته روی چند ماهنامه می تونی ببینی . و هنوز درتلاش هستی اسامی عجیب معماری سنتی رو که فقط می تونه تعبیر خواب نویسندش باشه حفظ کنی .

تو مجبوری خط راست بکشی اما یک کروکی ساده از یک محل را نتونی به هیچ روشی تهیه کنی.

اگه میخوای موفق باشی باید بتونی مکس بلد باشی و .... آیا معماری در حد یک دانستن یک نرم افزار تنزل کرده اون هم کاربریش . خدا میدونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:8  توسط ali  | 

سلام

برای دوست داشتن باید عاشق  دنیا بود.شاید کسی بتونه از خودش دفاع کنه شاید بتونه از همه فرار کنه اما از خودش اصلا . من از اینکه دوستانی داشتم خیلی خوشحالم . سربازی . دانشگاه . و شرکتهای رنگارنگ . همشون برام تموم شدند . این اواخر طبع شعرمم هم ...... معماری برام سرگر م کننده است . اما یکی پیدا نمی شه به این آقای وزیر علوم بگه گناه اونایی که با هزار مصیبت ۴ . ۵ سال قبل از کنکور قبول شدند چیه . حالا دوستان با ناز و راحتی به دانشگاه میرند . یکی  نیست بگه آقا فرق ما با اونا چیه و اقا تو که نمی تونه برای اونایی که مدرک دستشونه کار بدی چرا این آمارو هر روز بالا می بری . اون قدر راه بازه که از کار دانش تا لیسانس همه بالا میرند مدرک  می گیرند . زبان در می آرند سهم یک تحصیل

کرده واقعی رو می گیرند . برای دوستانی که  کار نقشه کشی می کنند نرم افزار سازه ۸۰ را پیشنهاد میکنم برا ی اطلات بیشتر به WWW.saze80.com

یه سری بزنید و برای ذوستانی که سهمیه نظامشون را در سال جاری تموم کردند یا می خواهند به همکاران واگزار کنند به www.SAHMIEH.COM

و برای دوستانی که دنبال کتابهای درسی متوسطه هستند سایت www.chap.sch.ir

را پیشنهاد میکنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 14:11  توسط ali  | 

گذر

زندگی بیهوده بازاریست متاعش نخر

عافیت بیرون نباشد , خود نگر

شادی و غم از ازل بیگانه نیست

عمق غمها را ببین و سطح شادی را نگر

خنده را در غنچه بین و بوسه از مریم بگیر

جشن باران را بساز و اشک شبنم را نگر

در نوای صوفیان سوز نیستان را بجو

از شدن بیرون شو و معنای بودن را نگر

از غلامان شیوه آزادگی ها را مپرس

زیر تاج هر شهی کفتار و جغدان را نگر

در هوای نفس خود بوی صداقت را مجو

نفس خود در پای جان انداز و جانانان رانگر

عمر خود را صرف هر مه رو نکن

جامه منطق بپوش و زیبا نگر

بشکن این بیهوده سودا , باده از هر کس مگیر

زهر گلستان فزوناست , مار تریاقی نگر

خرقه را در راه عشق خونابه کن

غسل با خون بکردی کعبه در کویش نگر

دیده را عادت مده بر یاری نامردمان

پای خود محکم گذار و رد مردان را نگر

جام عشقش هر شبی با یاد و نامش تازه کن

مستی باده نیرزد , خلسه در نیکان نگر

روزگاری گر شدی بالای قاف

قطره از دریا شو و امواج بی سامان نگر

جان خود در پای آزادی بباز

داد تو شکوفه آرد , خار مظلومان نگر

از مروت دم مزن , یک من به کاهش می خرند

 

دست مظلومان بگیر و اشک محرومان نگر

 

 

 

اندیشه

 

مائیم و شب سرابی در بزم مه نگاری

سیراز همه سراب و مجنون قطره آبی

شب را ستانده از کف آن رهزن همائی

بنهفته در حلالش صدها چو مثل ماهی

گو مطربان بیارند می هر چه است نابی

بیرون کجا کنم سر از خواب و هر خیالی

از نرگسان شهلا صدها گلایه دارم

روزم کشیده در بند با زلف بی وفایی

کی می کشد به بندم کی می کند جوابی

مینای صبر ز دست و راضی به هر رضایی

بربرگ نو نوشتم نامی دگر سرم نیست

بر باد برگ ریزان گشتم چو برگ و کاهی

ای نازنین سرکش لطفی فکن به باده

تا جان بشویم از نو از هر چه است نامی

دیگر به غارت ما افسانه گو چه دیدی

یک تن به لشکرم داد سودای آشنایی

رحمم نما که شاید در خاک تو بخوابم

هر جاست آرمیدم در دل نماده آهی

گر ایزدم چنین نقش بر تارک جهان زد

جز عاشقی نباشد بر زیب آن خدائی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:31  توسط ali  | 

دلبر

آهسته رو آی ماه من آرام جانم می بری

در پرده شو که بیش از این , صبر از قرارم می بری

مرغ عجول بی , پرم مجنون دامت می کنی

آشفته و آزرده سر سوی قتالم می بری

صبر و قرار دیده را همزاد باران می کنی

طوفان به دریا می کشی کشتی به در یا می بری

با ما مگر هم خانه ای در این سرای بی ثمر

یک شب به یاد کاخ خود روزی به خاکم می بری

مشکین نگاهت هر سحر بی پرده رسوا می کنی

با کس مگو اسرار دل , دیوانه وارم می بری

خواهی بگیر از انجمان , شور و نگاه دیده ا م

از آسمان هر شبم ماه و نگارم می بری

آه و فغان و ناله را جای خدایم می کنی

محفل ندادی بیش از این دیوانه وارم می بری

در وادی دردی کشان آتش به جانم می کشی

عقل سرم را دربه در بر پای درام می بری

عود و رباب و ارغنون , چنگی به دلها می زنی

از حلقه پیر عجل یا هو به یغما می بری

در زندگی عاقل که شد تا که نشد دیوانه ات

بی پرده گو ای شاه من , بی سر کجایم می بری

به آبروی عاشقان هشدرا دادم بیش از این

چون آبروی شیر یل در پیش جغدان می بری

در رسم ما بی کس نشد , آنکه نبودش یاوری

لاف از صداقت می زنی , نام رفاقت می بری

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:31  توسط ali  | 

نسیم

نسیم صبح که از کوی یار می آید

 

آرام بخش دل بی تاب من است و بی قرار می آید

گرش به خواب بینم کنار من است

به چشم انتظار من آخر که خواب می آید

فتاده جان به پا ی دوست یک اشا رت است

سرم جدا ز تن سرفراز می آید

نمایش حزن است گر فراق دوست

اشک دیده چو رودی سوی یار می آید

افسانه است  گر وصل دلبر ،جان بسوز

جنون هم عهد فسون گشته چون سوار می آید


گریستن

 

راز دل خویش چو گفتیم به شب ماه گریست

زنجیر ستاره به لبش حلقه زد و افلاک گریست

غافل نشدیم از غم شبنم که در هجران سحر

مشرق چو عیان گشت ، پروانه به گشت آمد و گلزار گریست

عشقی که به دلدار بداشتیم و نشد هیچ عیان

در گذر عمر بخش کید و دل عشاق گریست

راضی چو شدیم ، راهی میخانه شویم هیچ مپرس

صاقی به کفم داد چو پیمانه ، می چند ساله گریست

عاقبت نیک ندانم که چه شد همچو مجنون به بیابان وطنی ساخت سرم

تن بی سر به نظار ، آمد و بیگانه به لیلای گریست

غم هجرش به که گویم که دگر نیست کسی محرم راز

منزلی ساخت جنون بر سر و دیوانه به هشیار گریست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:31  توسط ali  | 

دوست

دل به کس نسپارم غیر خیال دوست

گشتم بی سر و سامان ، از فراق دوست

یاران به هواخواهیش چه ها کنند

ماییم که سر داده در رکاب دوست

از هر چه هست ، گذشتم نثار دوست

جان به کف نقد است و ما بقی فدای دوست

شمع اگر هست ، من پروانه اش

می گردم و می سوزم از طواف دوست

از در خانه اش به درم کرد ، باکی نیست

بسته ام دخیل ، بر در و رواق دوست

گر چه اغیار به دشنامی، اسرار هویدا کنند

از خدا می طلبم اسرار هویدا شود جوار دوست

زمان گر بیندازد جدایی ز دوست

بی خبر نباشم ای کاش ز حال دوست                               

دشمنان با شیرین کلامی گر دعایم می کنند

بر زخمهای دشمنان ، مرهم کنم ناسزای دوست

گر صید می کند با هزاران تیر کلام

بهتر از دل به کفم نیست ، که شود شکار دوست

نفسش طوفان و غوغا می کند

در دل این خندق وآن بحر بی پایان دوست

شور وصلش ، افسون و دیوانه ام کند

گر چه امید عقیم ماند ، در ره وصال دوست

یاد و نامش جدا از من نمی افتد چرا

خوشتر از نامش ندیدم ، بهتر ز یاد دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:30  توسط ali  | 

نیاز

از درون آهی برآرو جان به صحرایم بده

مرده مردابم گذر کن , شور دریایم بده

از قفس نالیدن و از جمله یاران ای دریغ

بت شکن نشکن قفس امید پروازم بده

یک نظر بر ما کن و فرسوده احوالم بپرس

کاسه صبرم به سر شد صبر کنعانم بده

ماه زیبایت نپوشان , زولف جعدت را مپیچان

تیر مژگان در کف تو , تاب پیکارم بده

لشکر جانم به غارت برده از دینم حذر کن

ای تو تک بودای پاکان , سنگ مناعم بده

توبه از د ستم بکردی , جام هجرت را مگیر ....  ...  سر به دارت گر نشاید تیغ برانم بده

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:30  توسط ali  | 

گرگ بیابان

گر رقیبان همچو ما ، درپی دلداری روند

بی خبر از خویش ودنیا گردن و بی نام و القا بی شوند

خرقه درویشی ا م   که در رهش سفره میخانه بگشت

عابدان تدبیر چه خواهند،ساقیان بحر ثنا آیند و پا کوبا ن به مسجد ها شوند

  سوی ما کمتر بیا یید ای جوانان شجاع

ترسم آخر آتش جانم به دامن افتد و فانی شوند

رخ جانان با نقابی از کتان از دیده ها پنهان کنید

عاشقان نادیده جانان بی لقاء مجنون شوند

ای رفیقان جسم و جانم در جوار تربت ش مدفون کنید

کز وصالش آنچنان گریم که خفتان غرق در جیحون شوند

غروب آمد و تازه کرد درد هجران را ولیکن کس نمیداند چرا

جمله انوار در هوای صبح  فردا دانسته قربانی شوند

ای تن بی تابم ،افسوس شکاری را مخور ،گرگ بیابانی هنوز

افسوس گر شکار آید به میدان , جمله خو کان گرگ میدانی شوند   

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:29  توسط ali  | 

گوش کن

گوش کن می شنوی

صدایی می آید ، گوش فرا ده

از پس دیوار غرور کسی می آید

او می آید و با غرور بی پایانش سکوتی رامی شکند

نمی شنوی ، گوش کن ، بشنو صدای خرد شدن غر ورم را

زیر چرخهای بی اعتنایی ، و زیر آوار خودخواهی

و باز غنچه های تمسخر و خنده های دلخراش ، و بنگر

غرور ش همچو سرما همه جا را فرا می گیرد

راه گریزی نیست، همه جا یخ می بندد وزیر بلور یخ شاید ببینی و بشنوی صدایش را

نمی شنوی ، گوش فرا ده ،

او به من می گوید ، در پس سرمای بلند گرمایی نیست

از پی نا امیدی تو فیقی نیست ، همه جا نا امنی ست نور امیدی نیست

نفرت از چشمانش داد می زند برو ای دیوانه ،جای تو اینجا نیست

به من می گوید زندگی در روز است ، من به او می گویم ارزش شب بیش است

از نگاهش می فهم ، شب من تاریک است ، روزم همچون دیروز ,به فردا مبهوت است

 شقایق می چینم ، و قدم در جاده باریک و گلی می گذارم , وبه خود می گویم

نان حلال ، چقدر شیرین است

خانه یار در همین نزدیکی ، در کنار چشمه ، پهلوی یک بید است

یا رمن رعنا ، زلف او مشکین است

رخ زیبای او مثل آهو زیب است

دل چون صحرایش پر ز سنگ و کوه است

از دل نالا نم گوییا مسرور است

صدایی از درونم می شنوم ، پیچک تردید در دلم می خشکد

من او را می بینم ، او همین نزدیکیست ,  همسفر با بادی که سویم می تازد

شعر پروازی را بی امان می خواند ، شیره جان گلی که می شکفد

آن را می بینم ، می شنوم ، گوش کن ، می شنوی

یک کسی می گوید نترس ، آخرش راهی است ، آخرش آزادی ست

آخرش تکرار است ، تکرار بیداری

تکرار بیهوده , تکرار تک تازی

نقطه پاینش در همین  بیزاریست .......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:29  توسط ali  | 

عمه جان

گذر عمر ببین با گلین ویار چه کرد

عمه جانم بی خبر رفت و ، کس خبر دار نکرد

چواز غربت به خانه میرسیدم باری

عمه جان بود وسیبهای درشتش که این بار نکرد

پدرم ،  دم به دم سرود فردا می سرود

مادرم جای پدر بود و پدر کار نکرد

کفر نگویم ، پدراز کار خدا نیزبه خود می نالید

مادر از شوق ستایش ترک سجاده و سحرگاه نکرد

در جوانی یل برنا بود گویند پدر

آخ از دیو زمانه که ترک دیدار نکرد

رستنی بود چه زیبا ، در دل پژمرده خاک

چشمه آب گذشت از بر و نظار نکرد

از شوق وصلش روزم می گشت چو شب

افسوس از حسرت دیدار که خوردم و نظر بر من بیمار نکرد

مادر از شوق محبت ، بوسه بر پیشانی و چشمانم زد

اشک شوق آمد و، لب شیرین شکرخوار نکرد

مثل مادر نتوان زد در این دیر بتان

غیر او ،نذر و نیاز بر من بی تاب نکرد

خواهرم، مریم پاکی ، تا قیامت تو بمان

درخیا لم چون تو نیامد و گرفتار نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:28  توسط ali  | 

کوی او

شدم راهی به کوی او نباشد بیش از این صبرم

فتاده جان به پای او , نباشد بیش از این هستم

چو رندان کوی میخانه ،چه شبها که سحر کردم

بخوردم باده مستی ، بگشتم غافل از هستم

بر آسمان نظر کردم ، به دنبالش کجا رفتم

چو بر خود آمدم دیدم ، که تنها من ومن هستم

به مژگان سیاهش زد ، چه تیرهای که بر قلبم

چو گشتم غرق خون کردم , وضو با دست بی دستم

به سودایش ، اگر جانم برفت از دست نمی نالم

ز آه سینه سوزان سوز ، ز درد عاشقان مستم

اگر پایش فتد بخشم همه دین و همه هستم

برفت دینم برفت هستم ، نمی دانم که رفتم یا هنوز هستم

بیا تا گل کنم راهت ، به شادی بانگ بر دارم

چو مستان از سر صدق ، برقصم با همه دستم

ز سودایش منال ای دل ، بگشتی شهره در مستی

شکستی کاسه صبرم ، نمی سازد وطن آهم ، برون از آدمان هستم

مرا روزی اگر خواهی ،نمی یابی دگر ر فتم

به صحرا های بی منزل زدم منزل، که یک تن کاروان هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:27  توسط ali  | 

علی

نور از آ ن غار برآید که درآن نور خدا است

هر سحر ، فاطمه پنجره را تا که گشاید ، در جوار ش چه صفا است

علی از باغ نیامد ، در دلم آتش و آشوب مهیاست

بی دلیل نیست ز عشقش همه نخل برقصند و برش چاه و قنا است

قطره آب ، نشان از لب دریا دارد

علی آن بحر خدا ایست ، قطره اش دریا است

نازم بر آن دو گل پاک ثریا

حسن است ناز محمد و حسین پادشه دشت بلا است

هر شبی کوله به دوش رود از کوچه رندان

چه عجب غل غله در منزل ، کور و شل و بی همگان است

بلبلان در ره او چون بنوازند و بخوانند

ماهی از فرط نیازش بمیرد در آب ....... که جدا از لب آن شط شفا است

عا قلان در پی دلدار چو مجنون گردند

همه عا لم ز پی اش مست و غلام  است

تا که نامش بر مصطبه این دل بیچاره نشسته

از هیچ نهراسم که دگر منجی ام آن شیر خدا است

تا سحر گاه شود ، سجده در قبله دلدار گذارید

دشنه از کرده دشمن خجل و خون بار است


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:27  توسط ali  | 

توبه

گرچه غرق گناهم همه شب از فراغت

همه تن شرمسار م، شبی دگر نخوابم

باور کن ای نگارم, در کنارت چو آبم

بلبل به شاخه می گفت، با خیل شاخساران , جز تو ماوا ندارم

گر من کلاغ ز شتم گر تو جنگل سرسبز

باز هم دو بال دارم، با پنجه های زشت و با بالهای فامم

جنون چه عاشقانه همراهی ام نماید

دیوانگی جنون است،یا درد هر دوایم

خبر ز تو ندارم , خبر ز من نداری

من باغبان عشقم، تو میوه گران و من برگ رو به بادم

با رنج و غم که دارم، فرصت به خنده ای نیست

خنده ز یاد رفته، گر گریه ای ندارم

غافل ز فکر و نامت , یک دم نباشد این دل

غافل ز دو جهان و محتاج تو جهانم

رفتی و دل ز داغت، چشمم چو آسمان کرد

خورشید ز بام ما رفت؟ یا آسمان ندارم

در وادی گدایان، من تک گدای اویم

گر حاجتی به کس نیست! محتاج هر عطای م

از هر دیار و بر زن سراغ تو گرفتم

یا من چو مست مستم یا سر به تن ندارم

آهم به ناله می گفت،بس است دگر مسوزان

آهی به ناله ام نیست، سر در به تن ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:27  توسط ali  | 

بعد از گناه

بیزارم ، شرمسارم ،از آنچه هستم

عاشقم نه !غافل از عهدی که بستم

زیرپایم دوزخی گسترده دامن

گشته از اهل جهنم , فتنه در کار و کلامم

اسم من انسان که گوید ، کی شدم حیوان پاک

بی وجودم ، بی عنانم ، بدتر از وحش جهانم

پوچه پوچم ، مثل کاهم مثل آهم

در پی این ناکسان و از پی آن بی کسانم

حلق خود را می فشارم ، از تنفن جامه دارم

مسجد و دیری خرابه ، مطرد از دیر سگانم

توبه را توبه نمایم ، هردم از ترس خدایم

توبه ها بشکسته هردم ،از خدا واهی ندارم

بطن افکارم کثافت ، روح امیالم سیاهی

توی این دریای طوفان ، زورق از امید دارم

ای خدایم بین چه حالم ، با همه,  شاید  , چه سازم

بایدها رفتند پی او ، شاید هم اویی ندارم

از خودم بیزار گشته ، مست یک چشم سیاهم

یا که درمانم خدایا ، یا ستان جان را ز جانم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:26  توسط ali  | 

مرگ خرگوش

لحظه غروب غربت ، تنگی باغ شقایق

قاصدک آ هسته آمد ، شا پرک بی ادعا رفت

خس خس سبزه و بوته , زیر پای باد سنگین

روی سبزه باز تنها باز آزاد ، می کشم آهی چو فریاد

بلبلی شوری به سر داشت بهر شادی بانگ برداشت

جوی آبی چنگ بنواخت , جیرجیر ک سرمست و آزاد

بلبلی دیگر غزل خواند ،آن یکی مخمور وبی حال چون گلو پر کرد و نالید

شاپرک ها پای کوبان پای کوبان , اشک ریختند ، باغ نالید

خرگوش زیبا که پایش , بین دندان گریه می کرد

اشک چشمانش چو خشکید , جای امید یاس آمد مرگ را دید

جمله جنگل ز آهش , غرق در مهتاب و مه گشت

سکوت سنگین چه مومن ، با همه چله نشینان ناله کردو اشک بوسید

نور خورشید از میان روزنی تنگ این وداع دید این جدایی

شبنمی سرد، , آه گرمی از درون گفت

خرگوش زیبابرفت و ترک آشیان گفت

ومرگ خرگوش را دیدند تمام زنبقهای مست و تمام گرگهای گرسنه او رفت شاید جای دیگر در افسانه ای دیگر زنده بشود . بپا خیز ای زیبا خرگوشم ای و نظاره کن شرمساری دامت را

بپا خیز ای مهربانم و بنگر که همه جور دیگرند شاید منتظر رفتنت بودند . نرم پوستت را در دستان سردم می فشارم و چشمانت را می بوسم و خون گرمت را به سر می کشم شاید وقت وداع را با جرعه ای پاس داشته باشم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:26  توسط ali  | 

نصیحت

این شب غم زده و ناله و من

تا سحر ، حلقه به دور حرم میکده ها می بندیم

راه خطر داشت و شغال و عدو

ذکر حق چون سپری بر دل و جان می کردیم

رخ جانان سبب مستی من تا به سحر

دیده پنهان بنما بی سر و جان می گردیم

شب دراز است و چه خون بار امشب

طاقت از کف ندهید , با دل شب می جنگیم

منم آن رانده شده ، ز دیر سلطان عطا

حاجت از غیر حرام است و چرا می کردیم

یا که مشکل بگشا پادشه مر تازان

یا که آزاد نما ، سوی رهان برگردیم

خسته ام ، صبر و قر ارم ز پی ات گشته ملول

راحت جان به صلح است و چرا می جنگیم

روزم از نو نشود ، تا نشود حل بلا

صلح در خانه و ما دور بلا می گردیم

کاسه صبر و من و آه و فغان از این پس

می شکنیم کاسه غم ، غافل از دو جهان می گردیم

مصلحت نیست مرا گر نکنم عزم دیار

غربت را  وطنی سبز و صفا می کردیم

همه یاران چرا گشته چو اغیار و عدو

سرّ این نکته چو روز است و نهان می کردیم

غم دنیا نخورید  ای همه یاران عزیز

سردی خاک زمین ، غم نداند و گمان می کردیم

بر همه مهر محبت بنمایند و نترسید هرگز ......... راه دوری نرود بعد دو تا می بندیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:25  توسط ali  | 

کو

مه جبین روی تو و چشمه مهتابت کو

طلعت شامگه ومشک ختن وارت کو

گوشه دیر خرابات و من و ناله و اشک

مرهم از یک نظر و بزم مدارایت  کو

آتش عشق تو و خرمن  من

هجرت مه ز شب و شامگه تارت کو

باده بسیار و چو من نیست خراب

ساقی از درد لب و نرگس چشمانت کو

شوق وصل و سبب حجب حیاحیم به کجاست

ماه مجلس, اثر و بوی دل آرایت کو

غنچه از شاخم و شبنم , از برگ قرا رم که ربود

باغ و سنبل به چه ارزد , باغبانت کو

شادی و لطف همه آدمیان چون دودی ست

کوه زخمهای منو وگوشه لبها یت کو

دوزخ و جنت اگر سهم من از این دنیا ست

روز و شب دو زخم  و کوثر و مرغانت کو

همه عالم زپی ات گشته ز خود بیگانه

تن رنجور من و کلبه درمانت کو


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:25  توسط ali  | 

شکفتن در زیر یخ

 

تنگ آب سرد و یا د مادر است تنها مونسم

موسیقی شب سکوت را می شکند و سکوتی به بار می آورد مثل من تنها و گنگ

چون که یک تن را ندارم تا بگویم درد خویش

همه تن درد و بلا گشته وجود م

یار من , تسکین به ، بی هم های من

روزها ، روزهای بی فردای من .......

ظلمت چه آسان می شود مهمان هر غمهای من

یارم چه آسان می شکند تک شاخه آمال من

آمال من ، امید من ، بی من نرو ای نور من

ای ماه من ، ای شاه من.......

چه می شود یک لحظه ای , مرحم شوی بر این دل بیمار من

من کز فراق روی تو ، دراین سرمای جدایی ، آتش زدم بر جان خویش

تا لحظه ای یاد آورم , گرما ی تو سرمای من

گرمای تو یخ می زند بر جان من افکار من

تو کوه یخ بودی و من گشتم مثال کوه یخ

یک جرعه ای از گرمیت برمن بده بر من بتاب

ای ماه من خورشید من .......

تا جان بگیرم بشکفم  ، در زیر برف وزیر یخ

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:24  توسط ali  | 

یک روزی

همه بودند مرا همدم یک روزی

رفیق و همدل و محرم یک روزی

خدا هم در وجود م منزلی داشت

دعای مادرم ، راهم یک روزی

شراب یاد دوست ، تک مستی ام بود

به نرگسان مست ، تا رم نمودی

مرا سودای تو سودی نیفزود

به بام سادگی ، کاهم نمودی

تو بودی عاشق و معشوق هر دو

مرا با غم چرا همدم نمودی

برفتی ساکت و غوغا بکردی

چو محصولم رسید آتش نمودی

نکردی یک نظر ، نادیده رفتی

به سلطان نظر آذر نمودی

به هر مجلس رسیدی باده خوردی

بگشتی مست و رسوایم نمودی

مگر از خویش و یارانم نبودی

که بر من همچو اغیار م نمودی

در این پستوی میخانه که مستم

ز جام هجرت , حیران م نمودی

برفتی بر دیار نیک بختان

سکینه هر خراباتم نمودی

چو کردم یاد تو، دردم فزون شد

مگر با دام غم عهدی نمودی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:24  توسط ali  | 

معنی عشق

عشق یعنی تو و من یکی شدن

قطره ، از دریای عشق تو شدن

عشق یعنی گم شدن , تنها شدن

ناله باد و بیابانها شدن

عشق یعنی لذت هجران , به جان را می خریی

سر جدا از تن به میدانها شدن

عشق یعنی ناله های هر شبی

گه ستاره، گه مه و انجم شدن

عشق یعنی گریه کردن،زیر باران های حزن

اشک چشمان را چو رودی کردن و در یا شدن

عشق یعنی , آه او نه درد من!

عشق یعنی جسم او نه هست من!
عشق یعنی جزء او نه جمع من!
عشق یعنی ناز او صبر من!

عشق یعنی سردی باد تموز!

گرمی باد بهاران در زمستان ها شدن

عشق یعنی من شدم دیوانه ای

عشق یعنی او شده بی گانه ای

عشق یعنی تشنگی , آوارگی

عشق یعنی غرق شدن سقّا شدن

 عشق یعنی مهربانم چوبه دارم  ببین

شب شده , زیبا نظر کن خانه در خاکم ببین

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:23  توسط ali  | 

افسوس

دریغ از عمر چون کاهم ، که رفت از دست بیمارم

به هر کس رو گشودم بست به رو  باب امیالم

نفس از حسرتش خشکید و آه از جسم سوزانم

شبی از فکر او گشتم به میخانه ، برفتم سوی هم عهدان پیمانه

گرفتم باده ها بر کف ، تا ساقی بر خروش آمد

بگفتا ای تو دیوانه برون شو از در خانه

که یارانت گرفتند می ، ز دست پیر میخانه

تو در خانه ، غم در خانه ، طلب کن شادی را از آن خوب یگانه

برون ریز از دلت کینه ، بشو آزاد چو پروانه ، که من هیچم جز از افزون غمخانه

که کس از غم نمی خندد ، مگر مجنون و دیوانه

زمن گیر این سخن بسیار ، چو گنجی در نهان خانه

مجنون گر شدی یک روز، جنون را در سرت میران   ....... جنون دل به سر گیر و نسوزان جان

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:23  توسط ali  | 

اسیری

 زلف نگارم را ببین هر شب به دارم می کشد

    زنجیراو بند گران حلقم مکرر می درد

    ناقوس او بانگ اذان ،آلوده مسجد می برد

    نیش کلامش را نگر آسایش از کف می برد

   خیل عظیم غافلان ، همرنگ انسان می شود

   از اصل خود بیرون که رفت ، حیوان کی انسان می شود

    وای از سکوت مرگبار وای از وفای این دیار

    سلطان غم خون می کند عیشم به ژرفا می برد

   طوفان بحرش می کشد از دیده ها اشک جنون

   عقل از سرم هی می کند منطق به صحرا می برد

   در آتش آن روزگار عشرت به سودا می کنم

   دیوانه ام ، دیوا نگی جنت به دوزخ می برد

   گر در سماع هر شبم یادت همه دین می برد

   در طلعت روزانه بین حیران به آخرمی برد

   باری تامل گر کنی ، بینی یله تنها منم

   بر تارک سنان خود زهری به جانها می برد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:22  توسط ali  | 

فرار

هر دم از دیده چه خون است روان

مه جبین یار من  ، از دیده به دور است و نهان

جسم بیمار من و عمرخزان

دل خارای تو و قد کمان

غافل از خویشم و مهجور جهان

جان به غمها ی رهت, دادم و نفرین زمان

نازنین درد من آخر که شود رو به عیان

خانه ام ، غربت و تبعید, مکان

بی تو کوثر چه کنم صاحب جان

گذر عمر ببین تا نکنی غفلت جان

تن به دریا بزن نشو  رسوای زمان

از من گیر نصیحت، تا که است دیر و مکان

حرمت پدر عزیز است و دعا , ز لب  شیرین شکران

قدم هر جا منه ، توبه کن امروز و الان

با کسان دوست مشو, تا نروی سوی بتان

پی انسان برو و نادیده بگیر دین و زبان

تا که آزاد شوی ز دیده پنهان و نهان

گر علی لا ف گزاف میزند خرده مگیر

دست بی کس هر که گرفت ، شد تاج جهان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:22  توسط ali  | 

ملول

قد سرو یار یارب ، چرا خمیده از غم

عدو از چه سان خدایا خبری ندارد از غم

ره یار ما چه خون است ، خط و خال او چه مشکل

خبر از رهش ندارم ، راهی کجایم از غم

دل ما به یک نگاهش ، ترک آشیان چنان گفت

تن بی دلان چه دانند ، خبر از دوای آن غم

یار بی مثال ما رفت ، همه هستی ام فنا کرد

هر دم از هجرش چو شمعی ، قطره قطره آبم از غم

مدعی چه بی تفاوت روزم از کفم بدزدید

روز و شب ندارم ای کاش ،مدعی نبیند جز غم

نرگسان دل فریبش راهی میخانه ام کرد

باده بر زمین حرام است ، تا که جان رهانم از غم

می میکده به کامم ، همچو آتشی نشیند

یا بسوزم از خیالش ، یا رسم به کامم از غم

دیشب از غمش برفتم به اوج آسمانها

شب نظر ندارد انگار ، همه تن عزایم از غم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:21  توسط ali  | 

سردی زمین

 

من چه بگویم از خدا،گر نظری نمیکند

تیر غم از به غیر ما، سوی دگر نمیکند

گر از زمانه می رهم،رو به کسی نمیکنم

زمان به کام ما مگر، روبه کسی نمیکند

شهره آن دیارام و نیست خبر ز نام ما

شحنه به نیمه های شب، سود دگر نمیکند

کاش شبی به خواب ما، خاطر او سفر کند

تخم وفا چه سان کنم، تیر وفا نمیکند

نگر به آتیه چه سود، روز و شب ام بسته به دود

آتش زدم به جان خویش، دود تنم نمیکند

 از تن خویش برون شدم، مرید هر کسی شوم

گر همه  رهرو م شوند چاره ما نمیکند

چشم سیاهش را مپرس، مست دو عالم ام بکرد

  کاسه صبر ما به سر، صبر دگر نمیکند

روح به جای تن برفت، عرض ادب ادا کند

قفل به در، چه ها نکرد فتح دری نمیکند

جمله بر آن شدم که خویش،از نظرش رها کنم

از نظرم برفت ولی خاطر ما نمیکند

کفر نگویم از عدم، چون خط و خال آشنا

هست گرفت از کفم، عدم چرا نمیکند

شعبده باز آن شه ام، بسته به درگه اش هنوز

از غم آشنا به سو، سور به پا نمیکند

گر طلب جام میی، رو به سوی میکده باز

خرقه و خلسه ما ، مست دگر نمیکند

قفل زدم به کام خویش، شهد لب اش نهان کنم

نحل به کندوي اش بمرد،  شهد به لب نمیکند

غلغله ای در این جهان ز عشق او(خدا) به پا کنند

جان(خدا) همه جان بگیرد و رحم به کس نمیکند

کاش به ناز او دهم، هستی هر دو عالمم 

رفتت ز دست، دو عالم و هست چرا نمیکند

دوست سراغ ما دگر از کس و آشنا مگیر

کس نگرفت سراغ ما، شور کسی نمیکند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:20  توسط ali  | 

بیهوده تکرار

زندگی ای بازی بیهوده تکرار درد

خسته ام،آواره ام ،دردم ستان از جان سرد

سوی خوشبختی دویدم خط پایانی نبود

توشه راهم بجز آوارگی, از جنس بازای نبود

لحظه هایم شت سر تکرار بدبختی شدند

روزهایم چون شب و ماهی به شبهایم نبود

بی کس و یاور شدن زهری شد و کامم شکست

بی مروت, نازنینم رفت و مرهم به غمهایم نبود

بی مروت نازنین صبرم چه آسان می ربود

غیر اشکش بر دل و در دیده آثاری نبود

زخم رندی و نداری خون آمالم بریخت

تک امیدم وصل جانان بود و اخباری نبود

گر که رندی و نداری فتح در میدان ﭙیکارم شدند

سرّاین بیچارگی را کس نمی دانست و هم رازی نبود

روز و شب فریادهای عدل و عدالت ،گوشهایم پاره کرد

تاول دستم چو دیدم ، داد می زد که مساواتی نبود

عرق پیشانی ام ،چشمه تلخی شد و چشمم بسوخت

از نشان قلب پاک در چهره آثاری نبود

سیلی های را بدیدم ، گونه ها گلگون کنند

دود تنور و اجاقی که درآن بوی چورک, نانی نبود

کفشهایی که به زحمت روی زمین می خزید

شادی و روزی یارانم جز پستوی میدانها نبود

طعم شیرین زندگی در چشمهای منتظر پنهان شده

خیل چشمان منتظر, بر هیچکس و راهی نبود

بار سفر را ببستم ،میروم از این دیار خستگی

گر گریزم را ندیدی غم مخور این نقطه پایانی نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:19  توسط ali  | 

رهایی نیست

مجنون به حال ما نیست گر عاقلان گذارند

راهی به کوی اوئیم  گر قاصبان گذارند

  توبه شکن شکسته، عهدی که با منش بود

توبه فدای عهدش گر ناکسان گذارند

مدهوش آن نگاهم، مجذوب آن عجایب

بیرون ز شهر علم ام تا جاهلان گزارند

در بند و دام عشق اش افتاده ام به صحرا

راهی به منزلی نیست تا ساربان گذارند

کفتر ز بام رفت، یا رب نگه بدارش

عشق اش به باغ و بوستان, گر کرکسان گذارند

نفرین آن مرید م افتاده در بیابان

راهی شدم به مسجد گر راهبان گذارند

  بیرون نمی شود دل یک دم ز دام خالش

خالش مثال بختم گرخاک او گذارند

گفتند شب گیر است خیالش، راهی به جز رهش نیست

سر به رهش ببازم تا بی سران گذارند

جهان به جام لعلش،یک جرعه اش کفایت

فارغ از این جهانم  تا آن جهان گذارند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:19  توسط ali  |